کاربرد های مختلف ذکر
تو راهرو جلوی آسانسور یه پیرمرد رو دیدم و چون خسته بودم منتظر شدم تا با آسانسور برم بالا ! پیرمرده یهو گفت "اللهم صل علی محمد و آل محمد" منم گفتم پیرمرده دیگه داره ذکر میگه ...
بعد منو نگاه کرد و گفت "الرحمن الرحیم" من یه کم تعجب کردم ولی گذاشتم به حساب سنش و گفتم طفلی پیره حالیش نیست که !
یهو روسریم که شل شده بود یه لحظه از سرم افتاد و همون لحظه پیرمرده گفت الحمد لله رب العالمین!!!
14:12 | ناهيد
|
آش نخورده دهن آتیش گرفته
دقیقا بعد از قرنها که هوس میکنی توی تنهایی بزنی کانال mbc persia و یه فیلم نگاه کنی و خیالت راحته که فیلمش طنزه و هیچ مشکل شرعی و عرفی و اجتماعی و (بیــــــــــــب ...) نداره (یعنی زیر ۱۸ سال که هیچ زیر پنج سال هم میتونه ببینه)،همینجوری که رفتی تو بحر فیلم "کاملا" ناگهانی برسه به یه جایی که نباید برسه و دقیقا همون لحظه ست که مامان یا بابا به طور "کاملا" اتفاقی سر میرسن! کنترل هم همون لحظه ادا در میاره و هرچی به زمین و آسمون و درو دیوار میکوبونیش بی فایده ست (یعنی یه جورایی قصدش له کردن شخصیت توئه)! و اون سکانس فیلم هم تموم شدنی نباشه و بازیگران محترم هم بی خیال ماجرا نشن !
تنها کاری که میشه کرد اینه که تو دلت خدا پیغمبر رو صدا کنی که یه جوری امداد غیبی برسه و تلویزیون همون لحظه بترکه ایشالا به حق پنج تن آل عبا !
19:17 | ناهيد
|
ولنتاین امسال را عشق است و صفا
امسال ولنتاین را با سازمان سنجش سر جلسه آزمون کارشناسی ارشد جشن خواهیم گرفت !!!
فکر کن چه ولنتاینی بشه امســــــــال! ولنتاین در کنار وزیر علوم به همراه یه تیتاب !
جهنم!!! از هیچی که بهتره !
20:0 | ناهيد
|
اندر فواید نلبکی
چند روزه که بدلیل ترکیدن یه منبع تو شوفاژ خونه ی ساختمون آب گرم نداریم ولی آب سرد هست! داشتم به این فکر میکردم اگه آب سرد قطع میشد و فقط آب گرم داشتیم عجب بساطی میشدهـــــــــا !
مثلا روم به تیفال واسه اجابت مزاج، نلبکی لازم میشدیم !
12:59 | ناهيد
|
نتایج نظر سنجی

این هم نتایج نظر سنجی ۱۲ روزه ی وبلاگ . ممنونم از اینکه به من لطف داشتین !
در مورد اون سه رای هم که به من صفر دادن چیزی نمیتونم بگم جز اینکه " من واقعا شرمندتونم که خوشتون نمیاد از اینجا "
12:3 | ناهيد
قسمت دوم
خلاصه اتاق عمل ما خالی شد و همان عزرائیل خان آمد و ما را به داخل برد.دکی جان بیهوشی آمد و دارو به ما زد و رفت ولی ما که نخوابیدیم ! جراح جون جانمان که آمدند گفتم آقای دکی به جون مادرم من بیدارما نکند چاقو را فرو کنی و زنده زنده ما را تیکه و پاره کنی ! گفت : نــــــــــــــه دخترم الان میخوابی مطمئن باش ! ولی آنها خبر نداشتند که با چه پهلوانی سروکار دارند،هی من به این بچه های بلاگفا میگویم که به من بگویید پهلوان ناهید ولی کو گوش شنوا؟! آنقدر ما نخوابیدیم که دکتر عصبانی گشت و داد زد که به این دکتر بیهوشی سر به هوا بگویید که بیاید.من هم ترسیده بودم و گفتم حتما الان میگویند که این دخترک با دارو بیهوش نمیشود پس با پتک میزنیم در فرق سرش !
خلاصه از آنجایی که اینجا ایران است و همه چیز درست و اصولی انجام میشود دکتر بیهوشی ای که باید سر عمل باشد( که نبود) را پس از یک ساعت دنبالش فرستادن با چاپار و کبوتر نامه بر و دود آتش و داد و هوار بالاخره پیدایش کردند و آمد و ما را بیهوش ساختند نامردا !!! ناگهان دیدم در یک اتاقی هستم و صدای وز وز یک موجود مذکر در بیخ گوشمان می آید که میگوید: ای بابا بلند شو دیگه همه بیدار شدن تو هنوز خوابی؟! سرم را برگردانده دیدم عجب موجود مذکری !!!!!!!! (بسی بسیار چاق و غول پیکر بود) من تازه داشتم به هوش می آمدم . تخت این بشر مذکر بین تخت من و یک دختر دیگر بود و انگار چند دقیقه ای زودتر از من به هوش آمده بود و آنقدر شر و ور گفت و ما خندیدیم در این اتاق ریکاوری که پرستار درجه خشانتش زد بالا و گفت : ای بابا یکی بیاد اینو ببره مثلا اینجا ریکاوریــــــــــــــــــه !
آمدند و آن موجود عظیم الجثه را بردند و او هم هی داد میزد که به جان خودم اگر منو ببرید یه جای دیگه من به هوش نمیاما حالا از من گفتن بود !!!! پس از چندی ما را به بخش انتقال داده و از آنجا بود که بدلیل آن همه داروی بیهوشی تا خود صبح دل و روده مان درون دهانمان آمد و تا صبح علی الطلوع هی هــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــو ع !!!
از آن موقع هم نمیدانید چه پادشاهی ای میکنیم در خانه ! بالاخره ما بیماریم دیگر ! بیمار هم نیاز به مراقبت دارد دوستان مگر نه ؟!
اطلاعیه : اینجا دارند برای ما شایعه سازی میکنند.از تمامی دوستانی که ما رادیده اند از جمله سایه و بهار و ساغر و غیره میخواهیم که بیایند و شهادت بدهند که تنها عضوی از ما که نیاز به تعمیرات ندارد این بینی بخت برگشته میباشد. به جون مادرمان ما بینی عمل نکردیِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِــــــــــــــــــــــــــــــــــم ! به چه زبانی بگوییم؟ خودمان را آخر از دست شما میکشیم ! حالا ببینید ! (آیکون ناهید دق مرگ میشود ! )
14:35 | ناهيد
|
(پهلوان ناهید(قسمت اول
آقا چشمتان روز بد نبیند ما در بیمارستان بستری گشته بصورت ناشتا ! البته چنانچه استحضار دارید لغت ناشتا را برای 2 ساعت ،3 ساعت ، 4 ساعت و یا همین حوالی گرسنگی به کار میبرند ولی ما از شب قبل تا دم غروب به اصطلاح ناشتا بودن جان دادیم دور از جون شما ! که چه بشود؟ که دکی جون جان بیایند و دل و روده ی ما را تا در نیامده عمل کنند ...
خلاصه دکی جون گویی که آمدند و یک عدد پرستار به قول خودمان دراز آمد و یک پارچه ای به دست ما بست که اسممان رویش نوشته شده بود و ما پنداشتیم که این از خدا بیخبران 100% میخواهند ما را به دیار باقی بفرستند که این کار را کردند.خلاصه ما را بر تخت روانی سوار کردند (البته نه از آن نوعی که زلیخا سوار میشد و فیگور می آمد هــــــــا ،از آن نوعی که مریض بخت برگشته را سوارش میکنند و در این چاله چوله های بیمارستان می اندازند و هی میگویند ببخشید عـزیـــزم !( آخر آن ببخشید در فرق سرتان بخورد کمرمان له شد ! )
از اصل مطلب دور نشویم ، خلاصه ما با چشمانی اندوهگین از خانوداه خداحافظی کردیم و ما را وارد اتاقی کردند و از اون کلاههای سفید سرمان کردند و برای اینکه اسلام به خطر نیفتد یک روسری سفید هم دادند که رویش سرمان کنیم! بعد یک آقایی آمد که به جان خودم نباشد به جان آقای آبگوشت شباهت زیادی با عزرائیل داشت و ما پیش خودمان گفتیم که ای ناهید 21 سال زندگی کردی (البته به همه گفتی 20 ) که چه بشود؟ که با این غول پشندی به دیار باقی بشتابی؟ ای خاک بر سرت !!!
خلاصه ما را وارد سالنی کردند که پر از اتاقهای عمل بود و این عزرائیل جون جان ما را کوباند دم در یکی از آن اتاقهای عمل که داخل آن یک بخت برگشته را داشتند تکه و پاره میکردند ، ناگهان یک دکتر که منتظر خالی شدن یکی از اتاق عملها بود تا برود و شیکم یک بیچاره را پاره پاره کند به در آن اتاق میکوبید و به جراح داخل آن اتاق میگفت که : احمد جان تزول بابا تزول ، کار داریم! میخواستم بگویم دکتر جان چی چی رو تزول؟ بچه ی پدرت نیست که دلت به حالش بسوزداگر او تزول کند آن سیاه بخت که زیر دستش است هم به صورت تزولاسیون به آن دنیا اجلال نزول میکند !
برای جلوگیری از خستگی دوستان این داستان ادامه دارد ...
غم و غصه نوشت : من هنوز نمیتونم زیاد بشینم و شرمندم از اینکه هنوز نمیتونم بیام به وبلاگاتون،دلم برای وبلاگا یه ذره شده !
به جون مادرم نوشت : من بینی م نیازی به عمل نداره ! (آیکون ناهید فیگور میگیرد !) من بینیم رو عمل نکردم به جان هر کی میپرستید ...
22:15 | ناهيد
|
... من هنوز هم هستم
با کلی التماس و درخواست و ضجه زدن و کوبیدن خودم به درو دیوار مامانم اجازه صادر کرد و بالاخره تونستم یه جورایی زیرآبی برم و برای چند دقیقه از توی تخت بلند بشم و بیام اینجا.تازه مرخص شدم و هنوز از درد دارم میمیرم !!
برنامه ها دارم برای تعریف کردن روزی که عمل داشتم ...
در چند کلمه فقط خواستم بگم که من هنوز زنده ام و من هنوز هستم ...
البته سرم خیلی درد میکنه یعنی یه جورایی داره منفجر میشه و الان هم با تحمل کلی درد نشستم ولی می ارزه ...
دلم برای اینجا یه ذره شده بود ...
برام دعا کنید که زودتر بتونم برگردم و مثل قبل اینجا ولو بشم ...
از همتون به خاطر اینکه منو یادتون نرفته بود ممنونم.مخصوصا از بابا برقی گل که تو این مدت همش به یادم بوده !
14:56 | ناهيد
|
خداحافظی
نمیدونم چه جوری بگم.
ولی از فردا تا یه مدتی نیستم.
دلم از الان داره تنگ میشه ...
اگه عمری باقی باشه بازم میام ...
11:31 | ناهيد
|
مگه کارمند بانک دل نداره ؟
وقتی تو بانک داری در به در دنبال کارت عابر بانکی میگردی که هنوز نیومده دم در خونه و کارمند بانک یهو غیبش میزنه و وقتی از بانک میای بیرون میبینی که اومده تو ماشینش نشسته و به محض بیرون اومدنت میاد بهت پیشنهاد میده و میگه من از شما خوشم اومده و ول کن هم نباشه به نظر تو باید چه کار کرد ؟!
۱. باید سرت رو بکوبونی تو دیوار بانک و از خوشحالی داد بزنی؟!
۲. سر اون رو بکوبونی تو دیوار بانک و عصبانی بشی!
۳. با کمال میل شماره رو بگیری و لیلیلیلیلیییییییییی دست دست ...
۴. در پی تقاضاهای مکررش برای اینکه تورو برسونه ، عین دختر پرروها سوار ماشینش بشی ! (نوعی صرفه جویی در پول تاکسی !)
۵ . مثل یه خانوم متشخص بگی نظر لطفتونه ولی من با کسی دوست نمیشم (!) و سرتو بندازی پایین و بیای خونه و بشینی وبلاگ دختر ترشیده رو بخونی و تجربه جهت چند سال دیگه کسب کنی !
جواب : گزینه ۵ صحیح بود ! (کمی پشیمانی هم شاید در پی داشت ولی جهنم الضرر.کلاس رو بچسب ! )
21:31 | ناهيد
|
! در مورد حجاب اجبار در کار هــــــــــــــســـــــــــت

درمورد حجاب اجبار در کار نیست !
مزاحمان خانمهای بی حجاب ضد انقلابی هستند !!
۱ . از روی بیکاری داشتم برنامه کودک نگاه میکردم،دختر بچه های ۳ یا ۴ ساله رو دیدم که کاملا معلوم بود که به زور روسری سرشون کردن و گل سرهای رنگارنگشون کج شده بود و موهاشون ریخته بود تو صورتشونو حسابی کلافشون کرده بود.بعضی هاشون هم هر چند دقیقه یکبار روسری رو میکشیدن جلو و موهاشونو که ماماناشون صبح براشون با هزار زحمت خرگوشی بسته بودن رو خرابتر از قبل میکردن.
۲ . همین چند شب پیش بود که توی تلویزون یه خبر تکراری دیدم،اینکه نمیدونم تو کدوم کشوری اجازه ندادن که دانشجوهای مسلمون با روسری وارد دانشگاه بشن و خبرنگار با قیافه ی حق به جانب از سلب آزادی مسلم اون دانشجوها حرف میزد.
۳ . یه بار از استاد انقلاب توی دانشگاه پرسیدم که مگه امام خمینی نگفتن که هیچ اجباری در حجاب نداریم پس چی شد؟ جواب دادن ما تو مملکت اسلامی زندگی میکنیم و همه باید تابع قانون باشن.مثلا یه آدم مشروب خور نمیتونه مشروب خوردن خودش رو بذاره پای استفاده از حق آزادی!
4 . معلمهای دینی تو دوران مدرسه همیشه میگفتن زنهای مسلمون باید خودشون رو بپوشونن تا مردها به گناه نیفتن.شاید اون پسر نتونه ازدواج کنه اونوقت ... !!!!!!
مطلب جالبی در این زمینه خوندم ( فروکاستن مردان به آلت تناسلی ) !!!
اولا که چرا فقط مردهای مسلمون اون هم از نوع ایرانیش یا دیدن موهای خانومها باید به گناه بیفتن؟
ثانیا آیا مردهای ایرانی با دیدن موهای یه بچه 3 ساله هم ؟؟؟!!!!
ثالثا اگر آزادی دانشجوهای مسلمون بعضی کشورها با نداشتن اجازه برای حفظ حجاب داره سلب میشه آیا آزادی دانشجوهای غیر مسلمون اینجا برای اجبار در حفظ حجاب سلب نمیشه ؟!
13:43 | ناهيد
|
چادر یکی از دستاوردهای اجباری انقلاب
به دلایلی مجبور شدیم بریم بیمارستان بقیه الله.وقتی که وارد شدیم یه خانوم چاقی که شباهت بسیار زیادی به فاطی کماندوها داشت دم در نشسته بود و چپ چپ به من نگاه کرد و گفت : کجا خانوم؟
منو میگی سکته زدم و پیش خودم گفتم حتما اینا فهمیدن من قاچاقچیم و میخوان منو دستگیر کنن میخواستم فرار کنم که یهو یادم اومد که ای بابا من که کاری نکردم به جون مامانم ، خلاصه گفتم اگه شما اجازه بدید انشاالله به سلامتی و به میمنت و مبارکی و با اجازه بزرگترا میخوام برم داخل.گفت:نمیشه !
لپشو کشیدم گفتم گوگولی مگولی جون من شوخی نکن بذار بریم تو کار داریم.نزدیک بود بزنه تو دهنم گفت یه کارت شناسایی بده ! منم که قلبم تو دهنم بود فهمیدم که حتما یه نامردی منو لو داده و همین الان از SPE (سپاه پاسداران انقلاب اسلامی) میان منو میبرن.گفتم خانوم به جون خودم من ناهیدم و به جون شما نباشه به جون آقای آبگوشت اصلا چیزای بد نمینویسم تو وبلاگم و نه تنها جوونای این مملکت رو ترغیب میکنم به موندن در ایران بلکه تا الان خیل عظیمی از امریکاییها و اروپاییها به خاطر نوشته های من ثبت نام کردن که بیان ایران پناهنده بشن و تا الان چند نفرشون از عشق اینجا خود کشی کردن !!
دوباره گفت : خانوم کارت شناسایی ! گفتم آخه واسه چی؟بگین من طاقت شنیدنشو دارم. گفت: باید چادر سرت کنی.کارتت رو میذاری اینجا چادر میگیری.گفتم جون شما راه نداره من باید این چادر قشنگو بدزدم مگه میشه یا خودمو میکشم یا میذارید اینو با خودم ببرم خونه . میخوام قابش کنم بزنم تو دیوار؟! به خودم اومدم و گفتم ای دل غافل باز هم این پدر جون جان ما رو اشتباهی رسونده و ما رو آورده امامزاده بقیه الله به جای بیمارستان بقیه الله،دویدم بیرون و سردر رو نگاه کردم دیدم نوشته بیمارستان بقیه الله ، با چشمای چهار تا شده اومدم تو و از خانومه پرسیدم چرا باید سرم کنم؟!
گفت اینجا قانونشه.
من اینقدر از این جواب قانع شدم که خدا میدونه یه چیزی تو مایه های حل مساله فیثاغورث منطقی بود!
ولی فکر کنم آدمهای توی بیمارستان از فضا اومده بودن و اگه بی چادر میرفتی جلوشون منفجر میشدی.پیش خودم گفتم اینا صلاح ما رو میخوان ، میخواستن ما منفجر نشیم اول جوونی.خلاصه چادر رو گرفتم و گفتم خانوم بی وضو برم یا با وضو؟ گفت چی؟ گفتم هیچی خانوم خدا خیرتون بده که با این کارتون از فساد مملکت جلوگیری میکنین تازه اگه من جای شما بودم هرکسی که مانتویی بود یه دونه میزدم تو دهنش تا دیگه از این کارا نکنه.تازه اینجوری حداقل حقوقی هم که میگیری حلالتره خدایی.
چادر نوشت : اصل قضیه راستکی بود به جون خودم.فقط یه کم طنز قاطیش کردم با اجازه !
19:51 | ناهيد
|
الگوی شما در زندگیتان کیست؟
لطفا بدون نگاه کردن به جوابها این تست را انجام دهید :
۱. یک عدد از ۱ تا ۹ انتخاب کنید.
۲. آنرا در عدد ۳ ضرب کنید.
۳. حاصل را بعلاوه ۳ کنید.
۴. دوباره حاصل را در ۳ ضرب کنید.
۵.یک عدد ۲ یا ۳ رقمی بدست آورده اید
۶.ارقام عدد خود را با هم جمع کنید (مثلا اگر عددتان ۱۸ است ۱ را با ۸ جمع کنید)
۷.حالا با توجه به عدد بدست آمده و لیست زیر ببینید الگوی شما در زندگیتان کیست :
۱. انیشتین
۲. نلسون ماندلا
۳. جاکوب زوما
۴. تام کروز
۵. بیل گیتس
۶. گاندی
۷. براد پیت
۸. محمد علی کلی
9. ناهید ( من هم هستم ... )
۱۰. باراک اوباما
میدونم میدونم .... من یه تاثیر خاصی روی مردم دارم........یه روز هم تو میتونی مثل من بشی..... باور کن!
اوه راستی... اینقدر عددهای متفاوت رو هی امتحان نکن.... باهاش کنار بیا عزیزم... من الگوی زندگی تو هستم ...
18:37 | ناهيد
|
هرچی میکشیم زیر سر این آمریکای جیز جیز شده ست
یه نگاه به قسمت لینکهای من بندازیین! شبیه موشک شده نه؟ سلاح هسته ای(!)، تو ایران؟ تو تهران؟! اوا خاک عالم ...
(ــ این دشمن خونخوار ما چه کارها که نمیکند.جوانانمان را اغفال نموده تا در وبلاگ نویسی بر علیه امنیت ملی بنویسن ... خانوم ناهید فردا میایم در وبلاگتو گل میگیریم که هیچ ! در دهنتم گل میگیریم !)
آقا ما غلط کردیم! دوستان برای جلوگیری از گل گیری وبلاگ و دهن من همه با هم :
بگو مرگ بر امریکا (۲ بار)
مرگ بر اسرائیل (۱۵۰ بار)
مرگ بر فلسطین (موج حملات تروریستی رو آغاز نکنین.این یکی از دهنم در رفت بابا)
اصلا free free palestine به جون خودم !!!
(ــ این هم توطئه ی امریکاست که این حرفهای غربی رو یادشون داده،اینجوری نمیشه ما باید بیایم گل بگیریم !)
ای آمریکا الهی جیز جیگر بزنی! الهی ننه ت به داغت بشینه که ما جوونای سر به راهو از راه به در میکنی !
18:30 | ناهيد
|
ناهید شاعری برجسته
تنها شعری که تو تمام زندگیم گفتم و کلی بین دوستای علافتر از خودم جا افتاده اینه :
دستو بیا تو کارش بزن به افتخارش !
(کی گفته من ذوق هنری ندارم.هان؟!)
ذوق مرگ نوشت: امروز روز آخر امتحانا بود !
سکته نوشت : دو تا از درسها که مطمئن بودم افتضاح دادم نمرش اومد،نمره ها افتضاح تر از فکر من بود!
یه چیز دیگه نوشت(!) : از آقای سیا که تو پست قبلی نظرای خیلی جالبی گذاشته بودن ممنون !
20:57 | ناهيد
|
وقتی آبگوشت قیافه میگیرد
این روزها آقای آبگوشت هم خبری از دل سوخته ی ما نمیگیرد،شما چطور؟!
چندی پیش سراسیمه همی داشتیم میرفتیم سمت ساختمان فنی که جلوی درب آبگوشت جون جانمان را دیدیم.ما را میگویی؟! انگاری جن دیده ایم ! (تلفیق جن و آبگوشت عجب آرایه ی ادبی زیبایی ! )
به مقدار کافی کپ کرده و در یک آن بسی بسیار متشخص گشته و مقنعه رو درست کن و از این حرفا !
به روی خودمان نیاورده و رفتیم سمت در،ییهو مثل اجل از نوع معلقش جلوی چشمان ما ظاهر گشت ما نیز قیافه گرفته و طبق معمول همی میخواستیم کلاس بگذاریم که ای دل غافل جیز جیگر زده فقط سلام کرد و رفت !
ما را میگویی ! شده بودیم همانند سنگی بر روی یخ قطبی! فکمان چسبید بر روی آسفالت !!
قیافه میگیرد گوشت کوبیده ی بدون چربی واسه ما ! (اییییییییییش)
16:8 | ناهيد
|
من معتاد نیستم
به میمنت و مبارکی و به کوری چشم مدیر گروه ... (فحش بد بود،سانسور شد!) که پنج تا امتحان رو پشت سر هم انداخته بود بالاخره امتحانهای این هفته تموم شد و فقط یه امتحان ذلیل شده ی دیگه مونده که اونو دیگه بی خیال !
زین پس این ناهید دائم الخمر اینترنت است و این هم وبلاگ "من هم هستم ..."
ناهید نوشت : تا الان فکر میکردم که بدجوری معتادم و باید کم کم برم تو جوبا یه جا واسه خودم پیدا کنم ولی تو این مدت فهمیدم که من معتاد نیستم ...
پس به افتخار خودم بزن اون کف قشنگه رو ....
17:48 | ناهيد
|