تبليغاتX

وقتي كسي نيست كه به اون فكر كني به آسمان بيانديش چون در آسمان كسي هست كه هميشه به تو فكر مي كنه

... من هم هستم

شنبه سی ام آذر 1387

! دلم تنگیده

 

 

این شب یلدایی دلمان تنگ شده است ...

درزهایش را هم باز کردیم که کمی گشاد شود ولی نشد که نشد ...

 

 


18:20 | ناهيد |

جمعه بیست و نهم آذر 1387

! باباش پولداره

 

 

جدیدا از هر کسی میپرسم طرف چه کاره ست میگه باباش پولداره !

چرا تو آگهی های استخدام همشهری شغل " باباش پولداره " رو پیدا نمیکنم ؟!

 


19:40 | ناهيد |

چهارشنبه بیست و هفتم آذر 1387

لاک

 

 

 

لاک را به طرز فجیعی دوست دارم ...

لاک ناخن

لاک لاک پشت

رفتن تو لاک خودم ...

 


14:30 | ناهيد |

سه شنبه بیست و ششم آذر 1387

ناهید هستم یک ساله از تهران

 

امروز قرار بود که از طرف دانشگاه برای یکی از درسهامون بریم بازدید سایت بیوگاز ساوه،صبح که میخواستم از خواب بلند شم به زمین و زمان فحش میدادم که چرا باید یه روزی که کلاس ندارم برم دانشگاه و با هزار بدبختی از تو تختم پا شدم و رفتم،وقتی رسیدم دیدم که دو تا ون قراره ما رو ببره اونجا و با بچه ها جمع شدیم که بریم تو یه ماشین که به محض اینکه ما رفتیم همه سرازیر اون ماشین شدن،رو هم رو هم نشسته بودیم.

خلاصه یه جوری متعادل شدیم و راه افتادیم و برای اینکه از جلوی حراست دانشگاه رد میشدیم و نمیخواستیم کسی از حراست بیاد تو ماشین تمام جاها رو پر کردیم و کلی وسیله گذاشتیم دور و بر خودمونو موقع رد شدن از جلوی در دانشگاه به حراستیا نگاه کردیم و گفتیم ما که جا نداریم به جون شما !

با هر دردسری بود بدون حراست راهی شدیم و هنوز از در دانشگاه نرفته بودیم بیرون که شروع کردیم به جواد بازی و بزن برقص.راننده هم جز آهنگای محلی کردی و شمالی هیچ آهنگی نداشت و بچه ها هم حسابی از خجالت این آهنگا در اومدن و تا جایی که تونستن باهاش رقصیدن.

وقتی رسیدیم اونجا بچه ها همش میخواستن که زودتر تموم بشه و دوباره بریم تو ماشین،مهندسه توضیح میداد و هی میگفت سوالی نیست؟بچه ها از خدا خواسته میگفتن:نهههههههههههه!

تو راه برگشت واسه امیر و سارا که با هم دوستن عروسی گرفتیم و یه شالگردن رو گرفتیم بالا سرشون و قند سابیدیم و به دلیل کمبود آهنگ خودمون خوانندگی میکردیم . از کفتر کاکل به سر و پریوش بگیر تا آهنگ زیارت عباس قادری و ...

وسطهای راه هم همه ی صندلیهای وسط ون رو خوابوندیم و گرد نشستیم و گل یا پوچ و هب بازی کردیم.امیر و مسعود اینقدر رقصیده بودن که تو اون هوای سرد میگفتن گرمه و به زور شیشه ها رو باز میکردن و کلی کتک کاری راه افتاد سر همین.

وقتی رسیدیم دانشگاه راننده ی ون که یه پیرمرد بود اینقدر خوشش اومده بود میگفت شما احیانا دیگه بازدید ندارین؟!

برای برگشت یه خونه هم مهتاب ماشین آورده بود و همون اکیپ تو ون به جز چهار نفر ریختیم تو ماشینش.هشت نفر تو BMW.سارا و امیر رو صندلی جلو بودن و بقیه عقب. الان که فکرش رو میکنم واقعا نمیفهمم چجوری جا شدیم ،و باز هم تا دم در خونه ی ما زدیم و رقصیدیم،که از اونجا به بعدش رو هم من خبر ندارم ولی فقط موقع پیاده شدن پاهام رو حس نمیکردم به جان خودم ! پرس شده بودن پاهام !

واقعا حس میکنم بیست سال جوون شدم،با این حساب الان یه سالمه !

 

 


18:0 | ناهيد |

دوشنبه بیست و پنجم آذر 1387

آنم آرزوست

 

در تاریخ آورده اند لیلی برای اینکه بتواند قاپ مجنون را بدزد به مدت سه سال و هفت روز و هشت ساعت در باشگاه لاغری نعیم الخاتون اندامیان ایروبیک کار می کرده و از کمر بندهای لاغری میرزا قلی خان تنومند استفاده می کرده تا اینکه بالا خره توانست هیکلی به هم بزند و دمار از روزگار مجنون به در آورد.

این روزها همه لاغرند و به لطف لوازم آرایش و رنگ موهای خارجکی ومدل موهای اجانب از صد تا لیلی هم زیباتر ولی کو مجنون؟؟؟

این شعر هم از شاعر علیه الرحمه خودم :

گفت مجنون یافت می نشود گشته ایم ما

گفت آنچه یافت می نشود آنم آرزوست ...

 

یکی نیست بگه بد بخت اگر یافت می نشود که می ترشی! بعدا باید اسم وبلاگت رو بذاری یادداشت های یک دختر ترشیده ، البته اون هم بد نیست ها ممکنه تو نظر سنجی اول بشی و کلی معروف، ولی چه فایده؟

این چیزا میشه برات آب و نون؟!

حالا هی بگو آنم آرزوست.خدا هم یک آنی بهت نشون میده که خودت کیفول بشی !

حالا بازم بگو آنم آرزوست !

 

 


11:8 | ناهيد |

یکشنبه بیست و چهارم آذر 1387

من درس دارم بابا

 

 

نمیدونم چرا همیشه وقتی قراره برامون مهمون بیاد من یادم میافته که درس دارم !

 

 


13:47 | ناهيد |

شنبه بیست و سوم آذر 1387

دست در دست هم نهیم به مهر ، گوشی من را کنیم آباد

 

 

من نمیدونم این دانشمندای بی سواد چه کار میکنن !

همش چیزای بیخود میسازن،آخه ساختن یه ربات بیخود که نمیتونه درست حسابی راه بره به چه درد من میخوره ؟!  

کاش یه دستگاهی اختراع میشد که هر چند وقت یکبار برای آدم اس ام اس میومد و یا یهو غافلگیرانه گوشی زنگ میخورد ! به کسی نگینا به شدت زنگ خور موبایلم پائینه، یا بهتر بگم اصلا دیگه زنگ خور و اس ام اس خور ندارم !

لطفا یکی به من زنگ بزنه.من به جهنم ، گوشیم گناه داره، دلش میشکنه !

 


17:52 | ناهيد |

جمعه بیست و دوم آذر 1387

تا اطلاع ثانوی گوگولی نمیباشم

 

 

این روزا باید گرگ باشی،گوسفند باشی در جا میخورنت !! میخوام گرگ بودن رو تجربه کنم، از ساده و مهربون و گوگولی مگولی بودن خسته شدم،از این به بعد منم گرگم مثل خیلیها ...

 

پ ن : قسمتی از این پست به دلایل شخصی حذف شد !

به قول شاعر " همینه که هست ! " 


21:20 | ناهيد |

پنجشنبه بیست و یکم آذر 1387

عصبانیم لطفا

 

 

عصبانیم ...

از گیر دادن بیخود بپرهیزید لطفا !

همه میگن چته ؟!  کلمه ی " چته؟! "  رو از لغت نامه ی امشب حذف کنید لطفا ...

اینقدر پوست لبم رو با دندون کندم که میسوزه،یک عدد رژ لب چرب لطفا ...

دقت کردی یه وقتهایی دوست داری یه کسی که دم دستته رو بزنی له کنی؟!

الان من اون حس رو دارم.مواظب خودتون باشید لطفا ...

تا فردا صبح اگر به جرم قتل تو زندان نبودم حتما میام آپ میکنم لطفا ...

 


23:15 | ناهيد |

چهارشنبه بیستم آذر 1387

!سزارین ؟

 

 

 

یه بنده خدایی گوشیش رو آورد و با هزار ذوق و شوق فراوان گفت : ناهید بیا اینو ببین،کلیپ سزارینه.

منم با شجاعت فراوان یه لحظه حس کردم که یه ده ، پونزده سالی هست که تو این کارم و گفتم بده بینیم چیه ؟! ولی چشمتون روز بد نبینه ، دکمه ی play رو زدن همانا و سکته زدن همانا !

بعد از چند ثانیه یقه ی لباسم رو به دندون گرفته بودم و دو تا دستام رو جلوی صورتم گرفته بودم و هر چند ثانیه یکبار از لای انگشتای دستم صحنه ی دلخراش عمل سزارین جلادانه رو نگاه میکردم.و همزمان با اون هرچی صداهای عجیب و غریب هم بلد بودم در میاوردم و به بچه و بابای بچه هر چی فحش بلد بودم نثار کردم و هر چند ثانیه یکبار هم شکمم رو میگرفتم و پشتم رو میکردم به گوشی و داد و هوار میکردم و بابای بچه رو مورد لطف قرار میدادم (ولی از اون لحاظ) ...

البته کسی هم با هفتیر بالا سرم نبود و مجبورم نکرده بودن که نگاه کنم ولی این حس فضولی اجازه ی بی خیال شدن از قضیه رو نمیداد.

منم که فضول ...

در همین حین بود که از لای انگشتام دیدم که آقای دکتر محترم جلاد خان بچه رو کشید بیرون !

اینقدر ذوق کرده بودم که با صدای بلند داد زدم گفتم : واااااااااااای فکرشو بکن یه موجود زنده رو از تو بدن آدم بکشن بیرون !

و به محض اینکه بچه اومد بیرون دهنش رو باز کرد و بست.

اینقدر صحنه ی قشنگی بود که گفتم واقعا اون همه سختی و درد به ازای همین یه صحنه واقعا در ...

 


15:25 | ناهيد |

سه شنبه نوزدهم آذر 1387

لوله باز کن نیازمندیم

 

 

به یک لوله باز کن مجرب با چهل سال سابقه و ضامن معتبر و با روابط عمومی بالا و ظاهری آراسته نیازمندیم ...

 

دلم بدجور گرفته است ...

حالا اگر مردی بازش کن ...


23:45 | ناهيد |

دوشنبه هجدهم آذر 1387

تو رو خدا

 

 

بچه که بودم وقتی میخواستم یه دعا بکنم میگفتم خدایا تو رو خدا ...

چون از خود خدا بزرگتر پیدا نمیکردم که قسمش بدم ...

حالا هم میگم ...

خدایا دوستم ...

خدایا تو رو خدا مشکلش رو حل کن ...

 


23:30 | ناهيد |

دوشنبه هجدهم آذر 1387

اوزون - CFC - جوونمردی

 

 

توی اتوبوس پرند به تهران بودم و از خستگی رو به موت و به دلیل ازدحام سر پا !

وسطهای راه بود که یه نفر پیاده شد و یه صندلی خالی شد و من داشتم کلی ذوق مرگ میشدم که الان میشینم ولی یه پسره که ۶ برابر من بود با کمال وقاحت و پررویی اومد و نشست رو صندلی بدون یه تعارف الکی.

اینقدر حرصم گرفته بود که میخواستم بزنم دندوناش بیاد تو شیکمش و پیش خودم میگفتم که مطمئنا با سوراخ شدن لایه ی اوزون جوونمردونگی هم سرطان پوست گرفته و ریشه ش از زمین کنده شده و یه لحظه به این فکر میکردم که اگه الان پنجاه سال پیش بود و یه همچین اتفاقی می افتاد.پسری که دستمال لنگی تو دستش بود و با شیش من سیبیل کنار دختره وایستاده بود سریعا جای خودش رو میداد به دختره و میگفت بفرما بیشین آبجی و بعد از اون هم موقع پیاده شدن از دختره بار و بندیلش رو میگرفت و میگفت که آبجی بده ما برات میاریم و خلاصه با فاصله ی شیش متری از دختره تا خونشون همراهیش میکرد و هفته ی بعدش هم میرفت خواستگاریش و .... لی لی لی لی لی لییییییییییی

در همین فکرا بودم که یه پسره از جاش بلند شد و هی اصرار کرد که خانوم شما بفرمائید و از من انکار و از اون اصرار.

منم که داشتم میمردم با تعارف دوم با کله رفتم تو صندلی و نشستم.و این دفعه به این نتیجه رسیدم که با ممنوع شدن استفاده ی CFC ها هنوز یه مقداری از جوونمردی دور از دسترس اشعه ماوراء بنفش مونده و یه کمی جوونمردی هنوزم هست و همشون سرطان زده نشدن...

 


17:9 | ناهيد |

یکشنبه هفدهم آذر 1387

جوونی کجایی که یادت بخیر

 

 

 

نمیدونم چرا امروز یاد بازیهای بچگی افتادم.

البته بیشتر یاد جر زنی های خودم افتادم.

از قایم باشک بازی که اگه منو دستگیر میکردن تمام کسایی رو که قایم شده بودن رو یواشکی لو میدادم گرفته تا اسم فامیل که یه وقتایی چیزایی که خودم نشنیده و ندیده بودم رو مینوشتم.مثلا یه غذایی که هرگز وجود خارجی نداشت و وقتی با اعتراض دوستان مواجه میشدم میگفتم شماها نخوردین به من چه !

کلا بچه ی جرزنی بودم.من از همینجا از تمامی دوستان دوران کودکی عذر میطلبم به خاطر تمامی کلک ها.

یادم میاد وقتی بچه بودم و میرفتم توی پارک نزدیک خونمون بازی میکردم اینقدر که خودمو به این سرسره و تابهای آهنی میمالیدم که وقتی میومدم خونه خواهرم بهم میگفت بوی آهن قراضه میدی و منم کلی بهم بر میخورد و میگفتم خودت بو میدی !

ولی الان وقتی یه بچه از پارک میاد کاملا منظورش رو درک میکنم به جان خودم !

یادمه سوار تاب که میشدم میرفتم روی صندلیش وای میستادم و تا خود آسمون میرفتم بالا و همیشه به اینکه میتونم بالاتر از همه برم افتخار میکردم.

توی گل یا پوچ هم همیشه گل رو دو قسمت میکردم و همیشه سر همه رو کلاه میذاشتم و میگفتم که گل تو اون یکی دستم بود.

چند وقت پیش که از طرف دانشگاه با استادمون رفتیم پارک طالقانی و باید طرح پارک رو نقد میکردیم وقتی به پارک بازیش رسیدیم همه بچه ها داشتن از ایرادهای پارک عکس میگرفتن و مینوشتن که اگه شیما جلومو نگرفته بود میرفتم جلوی همه بازم روی تاب وای میستادم و میرفتم آسمون ...

چقدر دلم تنگ شده واسه اون بازیها ...

 


11:44 | ناهيد |

شنبه شانزدهم آذر 1387

روزم مبارک

 

 

روز دانشجو در آخرین لحظات مبارک ...

امروز که رفتم دانشگاه کلی اس ام اس از دوستان رسید برای تبریک این روز.

از اس ام اس مارمولک له شده بین دو تا پلاستیک گرفته تا ...

فقط هم یکی از استادا تبریک گفت

مامانم هم برام یه شال خوشگل خرید.

بابام هم قبول کرد که پول تلفنم رو بده (من واقعا شرمندم)

آبجی جون هم باهام نقدی حساب کرد (دستش درد نکنه.خیر ببینی الهی مادر) البته روی بسته پول هم یه عکس کشیده بود که نگم بهتره (بهش میگن خر) همراه با یک کلاه فارغ التحصیلی و روش هم نوشته بود روزت مبارک خره ... فکر کنم منظورش من بودم نه؟!

به هر حال این آخرین روز دانشجو بود تا اطلاع ثانوی! چنانچه ارشد قبول بشوم وضعیت فرق خواهد کرد.

اگر قبول بشم باید کلی پول نهار توی رستوران برج میلاد بدم.یکی نیست بگه دیوانه ای که همچین قولهایی میدی آخه ؟

 


23:11 | ناهيد |

جمعه پانزدهم آذر 1387

چقدر بزرگ بود زلال کوچک

 

 

دیدم احمدرضا آپ کرده وارد وبلاگش شدم و بعد از چند ثانیه وبلاگی رو باز کردم که احمدرضا معرفیش کرده بود.

وبلاگی که مطلبی رو توش خوندم که هنوزم اشک جمع شده توی چشمام خشک نشده...

مطلبی در مورد زلال به زلالی زلال ترین آب زلال .

حرفی برای گفتن باقی نمیمونه جز اینکه در جواب پست قبلیم به خودم میگم که مهم این نیست که آخرش که چی ! مهم اینه که اگه عرضه و لیاقتش رو داشته باشم یه روزی برم جایی که زلال رو ببینم.

زلال حتی با اینکه به قول خودش سرطانش درد میکرد هم به بزرگی خدا و قولی که بهش داده بود ایمان داشت ...

دلم میخواد زلال باشم. به بزرگی زلال کوچک ...

 


22:30 | ناهيد |

پنجشنبه چهاردهم آذر 1387

آخرش که چی؟

 

 

دلم میخواد الان روی یه کوه باشم،نوک قله،دستامو باز کنم ،چشمامو ببندم و جیغ بکشم،تا جایی که جون دارم.اینقدر که گلوم به سوزش بیفته و تا چند ساعت سرفه کنم ...

نمیدونم چرا ولی الان حس میکنم دلم میخواد انرژیم رو خالی کنم.این کار رو نمیتونم تو خونه بکنم چون ممکنه مامانمینا مطمئن بشن که من دیوونه ای بیش نیستم و یا حتی اگه اونا هم نبودن خانوم سلیمی (همسایه طبقه بالاییمون که در فضولی نامبر وانه ) میومد و به هزار بهانه ته و توی قضیه رو در میاورد !

این انرژی من از خوشحالی نیست،دلم گرفته،از بعد از ظهر همش تو این فکرم که چرا اعصابم خورده،هر چقدر هم آهنگ ساسی مانکن و تتلو و از این دسته آهنگای احمقانه هم گوش کردم که سر حال بیام هیچ فایده ای نداشت.

امشب از اون شباست که تا دیر وقت بیدار میمونم و به هزار و یک چیز فکر میکنم،از فکرهای احمقانه و رویایی بگیر تا فکرهای جدی و در مورد آینده.یه وقتایی که اینجوری میشم همیشه به آخر دنیا فکر میکنم و به هیچ نتیجه ای نمیرسم.به این که این همه تلاش و رویا پردازی و خوبی و مهربونی و بدی و بدجنسی برای زندگی ؟!!! ....

که چی بشه؟آخرش که چی؟

گیرم که این دنیا تموم شد و وارد یه دنیای دیگه هم شدیم،اونجا هم زندگی کردیم با هزار داستان و قضایا... تو بهشت یا جهنم ...

بعدش چی؟آخرش که چی؟زندگی تا کجا؟

بر فرض که یه روزی منم رفتم اون دنیا ...   حالا این دنیا تموم شد،رفتم اون دنیا،جواب همه کارام رو هم پس دادم...    حالا یه زندگی جدید تو یه جای جدید.

خوب؟ حالا تا کی؟ تا کجا؟ که چی بشه ؟

 


22:50 | ناهيد |

چهارشنبه سیزدهم آذر 1387

قهرم با خودم

 

 

سرایدارمان با زنش دعوایش شده است همسایه مان رفته تا آشتی شان بدهد ...

.

.

من با خودم دعوایم شده است یکی بیاید آشتی مان بدهد و " خودم " را برگرداند...

 

 

پ ن : دومین پست در یک روز بد ...

 


14:48 | ناهيد |

چهارشنبه سیزدهم آذر 1387

هدیه شیطان

 

 

هدیه شیطان را چه راحت به هم میبخشیم  !

چه مغرورانه سكوت كرديم  ...

 

جاده ها سنگینند و چشم های من تاریک ،پاهایم سست و دلهره ای تاریک ، نمی دانم تا کجا می رود این راه ... .


12:57 | ناهيد |

دوشنبه یازدهم آذر 1387

مرد باید مرد باشه

 

 

نمیدونم چرا ملاک سنجش آدمها شده پول !

صدف کنارم نشسته بود و با کلی ذوق و شوق از این میگفت که پدر شوهرش برای کادوی ازدواجشون یه خونه تو ظفر بهشون داده.

داشت با سونیا حرف میزد. با فخر فروشی و کلاس فراوان از سونیا پرسید راستی حسین ( دوست پسر سونیا،به قول خودش نامزدش ) چه کاره بود؟

سونیا هم با کمال افتخار و با بالا گرفتن اون بینی سر بالاش گفت :

- حسین کار نمیکنه! وای نمیدونی صدف اینا از اون مولتی میلیاردران که حتی زیر زمین خونشون استخر به چه بزرگی و سونا و جکوزی داره.حتی باباش هم کار نمیکنه.از بغل اجاره خونه ها و مغازه هاشون پولشون تامین میشه!!

بعدش هم موبایلش رو درآورد و به منو صدف یه عکس از خودش و حسین نشون داد که تو خونه ی خواهر حسین بودن.

راست هم میگفت.چه خونه ای بود!!!

اینارو که شنیدم مخم داشت سوت می کشید نزدیک بود بلند بلند بخندم که به زور خودمو نگه داشتم،آخه اگه میخندیدم خیلی زشت بود،دلم میخواست بهش بگم آخه دخترک کم عقل،پسری که اگه باباش باهاش قهر کنه یا نخواد بهش صدقه بده و خودش نتونه گلیم خودش رو از آب بکشه بیرون به چه درد تو میخوره آخه؟

تو چشمای بهت زده ی صدف میخوندم که حتی از اینکه شوهرش به این پولداری به پای دوست پسر سونیا نمیرسه داره کلی حسرت میخوره.

درسته که پول مهمه و این رو هم قبول دارم که "پول خوشبختی نمیاره ولی بی پولی بدبختی میاره! " ولی نمیدونم چرا اصلا دلم نمیخواست جای سونیا باشم،پولدار بودن و شوهر پولدار داشتن خیلی خوبه و خیلیا دنبالشن ولی از نظر من یه پسر پولدار بی عرضه مثل یه عروسک خیمه شب بازی میمونه که یکی دیگه باید بهش زندگی بده و این از نظر من یعنی نهایت بدبختی که تمام عمرم به کسی تکیه کنم که خودش تکیه گاه داره ...

مرد باید مرد باشه ...


21:11 | ناهيد |

یکشنبه دهم آذر 1387

23:23

 

 

از ساعت ۲۳:۲۳ دقیقه متنفرم.

همیشه حس میکنم یه روزی،یه جایی، یه جوری، یه اتفاق مهمی تو این ساعت برام پیش میاد که نمیدونم چرا نمیتونم احساس خوبی بهش داشته باشم.هر شب هم ناخودآگاه راس این ساعت چشمم به یه ساعتی می خوره.

دلم میخواد هیچ ساعتی ساعت ۲۳:۲۳ دقیقه رو نشون نده.

پست " به کجا میروم آخر " هم دقیقا تو این ساعت ثبت شده.ناخودآگاه...

کاش میشد این ساعت رو حذف کنم.

نمیدونم شاید اون اتفاق هم اتفاق خوبی باشه ولی من حس خوبی ندارم بهش.

 


22:31 | ناهيد |

جمعه هشتم آذر 1387

آینده ی گذشته و گذشته ی آینده = امروز

 

 

 

 

برای زمان حال زندگی میکنم.

گذشته که گذشت.

آینده را هم که کسی ندیده.

تنها امروز است که میشود آینده ای که در گذشته منتظرش بودم و گذشته ای که در آینده از آن یاد میکنم ...

 

پشت به گذشته                         رو به آینده                         ایستاده در حال

 


23:32 | ناهيد |

پنجشنبه هفتم آذر 1387

تاریخ انقضای عشق

 

 

 

برای عشق نمیشود زمان تعریف کرد.

فردا یا پس فردا عشقم را بروز میدهم بی معنی است ...

اگر اینطور بود باید از روز تولید،تاریخ انقضایش هم مشخص شود!

روی بسته ی عشق تو ، تاریخ انقضا ثبت شده ؟!

 

 


21:21 | ناهيد |

چهارشنبه ششم آذر 1387

یکی مثل همه

 

 

گاهی یکی برای آدم خاصه که براش یکی هستی مثل همه !

شاید هم یه جوری ، یه جایی برای یکی خاص باشی و اون یکی باشه مثل ...


21:59 | ناهيد |

سه شنبه پنجم آذر 1387

به خیر گذشت

 

توجه                   توجه

 

نگران نباشید،صفر نمیشوم.

دیروز که وارد همون کلاس شدم.بچه ها اومدن دست به دامان من شدن که با استاده صحبت کن که از حجم امتحان کم کنه.

منم که کلانتر...

استاد که وارد شد با کمال ادب و احترام یه سلام علیک گرم کردم ، تا اومد درس بده شروع کردم لفظ قلم صحبت کردن و یه جورایی گفتم جووووووووووووون مادرت بی خیال امتحان شو !

خلاصه آخرش به شوخی گفت به خاطر گل روی این خانوم از چهار فصل اول مساله نمیدم و فقط دو فصل مساله میدم.

منم به بچه ها گفتم یا دستمزدمو میدین یا میرم همه حرفامو پس میگیرمو میگم که همش نقشه بوده ...

به خیر گذشت خدا رو شکر.

 امروز هم از طرف دانشگاه رفتیم یه بازدید،چشمتون روز بد نبینه،بازدید که نبود، پیک نیک دونفره بود.

همه جفت شده بودن،من و دوستام هم کلی خندیدیم و با جفت پا میرفتیم تو حلق همدیگه که آخه بیچاره ها چرا ما جفت نداریم ! 

به بچه ها گفتم آخه بیچاره ها لگد به بخت خودتون میزنید، بیاید من از این آقای آبگوشت گذشتم ،فقط یه کم ضایع ست،از هیچی که بهتره. ولی کو گوش شنوا؟! 

آقای آبگوشت هم اومده بود نزدیک ما نشسته بود و گیر داده بود به پیکسل های روی کیف من و یه بحث جدید پیکسلی میخواست باز کنه که خودمونو زدیم به اون راه و راهمونو کج کردیم و در رفتیم.

دلم میخواست با مشت بکوبونم تو ملاجش که ادب حکم میکرد این کار رو نکنم.

منم که با ادب ...  

پی نوشت : تو راه برگشت یه بچه چهار ماهه رو دیدم که مامانش میبردش بیمارستان و میگفت مریضه و همش شیری که میخوره رو بالا میاره و دکترا میگن باید بستری بشه.اینقدر حالش بد بود که هنوزم تو فکرشم،براش دعا کنین،آخه همش چهار ماهش بود.

 


15:49 | ناهيد |

یکشنبه سوم آذر 1387

... صفر میشم

 

 

ساعت ۸ دیدم موبایلم به شدت هر چه تمام تر داره خودشو میکشه که منو بیدار کنه،ولی خبر نداشت که با فشار دادن یه دکمه میتونم یه کاری کنم که از زندگی ساقط بشه و برای همیشه به خاموشی بگراید.

بیدار شدم دیدم ساعت یازدهه !

یهو یادم اومد که من تو برنامم باید از ساعت ۹ شروع میکردم به درس خوندن و همینجا بود که با گیسوان پریشون پریدم از جام .

صبحونه ی مایل به نهار رو خوردم و مثل یه دختر خوب ۲۰ ساله ی پشت کنکوری ارشد نشستم سر درسم.

(البته اصلش بیست و یکه ،ولی به همه میگم بیست،شما هم بگین بیست ! )

ناگهان یاد یه درسم افتادم که از اول ترم سر جمع ۳ یا ۴ جلسه ش رو رفتم،گفتم زنگ بزنم از یکی از بچه ها بپرسم که استاده کار جدیدی نکرده یا امتحانی چیزی نداریم ؟!

با کمال تاسف شنیدم که استاد گرانقدر میخواد ۱۱ آذر امتحان بگیره ،همین جا بود که دست و پام یخ کرد و با عذاب وجدان فراوان رفتم سراغ کتاب و تا الان به این پی بردم که من هیچی حالیم نمیشه و تصمیم دارم که صفر بشم.

تا من باشم که الکی نگم که آرزو به دل موندم که یه بار تو دوران تحصیل یه چیزی رو بیفتم !

فکر کنم خدا میخواد بزنه پس کله ام و این دفعه بیفتم تا دیگه افه ی بچه درسخون بودن نیام.

ناگفته نماند این همون درسیه که آقای آبگوشت علاقه ی شدیدی بهش داره و موضوع همیشگی صحبتهاشه.

رفتم به مامانم گفتم نظرت راجع به اینکه من این درس رو بیفتم چیه ؟

با عکس العمل وحشتناکی مواجه شدم و همچنین جمله ی " تو غلط کردی " !

خوب مگه چی میشه یه بار هم من یه درسی رو بیفتم؟!

منو سرخورده نکنید ،میرم معتاد میشما !

مگه صفر شدن چشه؟ این همه نمره های خوب گرفتم یکی نیومد بگه خرت به چند من؟

این دفعه صفر میشم تا ببینم چی میشه

 


13:55 | ناهيد |

جمعه یکم آذر 1387

!!! هیس

 

 

 

موضوع دارم برای گفتن ولی حوصله ندارم.

بازم سرما خوردم.

دندونم هم درد میکنه.

چرا امروز بازدید از وبلاگم اینقدر کم بود ؟! 

خدایا شکر ۵ نفر مانع از بروز ضایعگی اینجانب گردیده اند در رتبه 

یه ضرب المثلی هست که میگه آفتابه لگن هیچی ولی یه مو رو که از خرس بکنی توانا بود هرکه زگهواره بره تو گور درس بخونه ، اینجا صدق میکنه !

بعد از مدتها یه فولکس دیدم ،اونم نارنجی !

کی حوصله داره فردا آقای آبگوشت رو زیارت کنه ؟! 

امروز بعد از کلاس زبان خودم رو به یه اسنک مهمون کردم،تنهایی،چه کیفی داد ...

به BMW و بنزهایی هم که اومده بودن دنبال بچه های آموزشگاه سعی کردم که نگاه نکنم و مثل یه خانوم متشخص، بی تفاوت از کنارشون رد بشم.

بفرمائین آب لیمو شیرین ...

میخوام بخوابم.هیس !!!


22:53 | ناهيد |