تبليغاتX

وقتي كسي نيست كه به اون فكر كني به آسمان بيانديش چون در آسمان كسي هست كه هميشه به تو فكر مي كنه

... من هم هستم

چهارشنبه بیست و نهم آبان 1387

! قبول میشم ؟

 

 

 

بازم اضطراب.

اضطراب کنکور ولی ایندفعه کنکور کارشناسی ارشد.

حس میکنم خیلی دیر شروع کردم.

اینقدر هول برم داشته که میخوام همه کتابها و جزوه هامو با هم تموم کنم.

کاش به اون آرزوی بچه گی هام میرسیدم :

درست کردن یه آش از تمام کتابها که با خوردنش همه چیز رو حفظ بشم...

از یه طرف حس میکنم این استارت دیر هنگام من تاثیری در قبولی نداره ولی از طرف دیگه امیدم رو از دست نمیدم و با سماجت و پر رویی هر چه بیشتر به خوندنم ادامه میدم.

بزرگترین آرزوم ادامه تحصیل و رسیدن به دکترا و تدریس تو دانشگاهه.

آرزوی دوران کودکی که هنوز تغییری نکرده !

بازم استرس تمام وجودم رو گرفته.

برای رسیدن به خیلی از آرزوهام نیاز به این قبولی دارم.

شاید مقدمه ای باشه برای چیزهایی که همیشه تو رویاهام میبینم ...

به این قبولی نیاز دارم.

باید قبول بشم ،باید...

 ولی اگه قبول نشم چی؟!!!

وای نه ! حتی فکرش هم بدنم رو به لرزه در میاره ...

برای خوش بینی همش روز اعلام نتایج و قبولی خودم رو جلوی چشمام میارم.

اونجاست که دلم نمیخواد حتی برای پنج دقیقه استراحت کنم ...

یعنی میشه خیالاتم به حقیقت برسه؟

رسیدن به آرزوهام چقدرش دست منه؟!

 


22:3 | ناهيد |

سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387

؟!

 

 

 

این جمله ی خودم رو دوست دارم :

عاقلانه با عشق برخورد کردن خیلی بهتره از عاشقانه با عقل روبرو شدن !

موافقی ؟!


19:32 | ناهيد |

یکشنبه بیست و ششم آبان 1387

... میخوام احمق باشم

 

 

 

میخوام حرفای احمقانه بزنم.

خیلی ناراحتی صفحه رو ببند برو بیرون.

دلم خیلی گرفته ...

تا حالا سر دوراهی گیر کردی؟!

دارم دیوونه میشم،نمیفهمم اصلا قصدم از نوشتن چیه،ولی واقعا دارم خورد میشم.

بدجوری موندم،هیچ کسی هم نمیتونه کمکم کنه،نمیخوام از کسی هم کمک بگیرم،باید با خودم کنار بیام.

ولی چه جوری؟!

با این گریه ها که نمیشه،میشه؟

بین عشق و عقل گیر کردم،مسخره ترین موضوع زندگی ...

خسته شدم،چرا باید اینقدر سعی کنم که عاقل باشم؟

چرا؟!!!

چون همه بگن به به چه دختر خوبیه؟

میخوام نگن صد سال سیاه !

چرا نمیتونم احمق باشم و به آینده فکر نکنم؟!

چرا اشکام بند نمیاد؟!!!

منم میخوام احمق باشم،مثل این همه احمق تو دنیا،مگه من چمه؟!!

ولی اینقدر عاقل بودم بلد نیستم چه جوری میتونم احمق بشم ...

تورو خدا ناهید رو فراموش کنید،من از این به بعد فقط یه احمقم.میخوام که احمق باشم !

... 


23:8 | ناهيد |

جمعه بیست و چهارم آبان 1387

... به کجا میروم آخر

 

 

رفته بودم بهشت زهرا یه پیرمردی رو آورده بودن که انگار کسی از مرگش ناراحت نبود.

دلم سوخت.

تسبیحی که باهاش ذکر میگفتم همراهم بود ، دادم به اون کسی که دفنش میکرد گفتم بنداز دور گردنش.

نشستم براش یه کم قرآن بخونم که اون آقاهه فرغون فرغون خاک میاورد و میریخت روش.

عصبانی شدم گفتم آقا چه عجله ای داری حالا؟!!

میریزی حالا،بذار قرآنمو بخونم...

آقاهه گفت : پاشو خانوم دو ساعت دیگه هوا تاریک بشه حیوونا میان میکشنش بیرون میخورنش!!

دختر خالم اینارو گفت و خندید...

تا اینجا رو که شنیدم پشتم لرزید.پیش خودم گفتم آدمیزاد چقدر بد بخته،نهایتش از ترس اینکه حیوونا نیان بخورنش باید بره زیر خروارها خاک؟!!

پس این همه دروغ و دغل، دوز و کلک واسه چیه آخه؟!

از اون موقع همش تو فکرم.

چه ارزشی داره این دنیا که به خاطرش این همه خودمون رو به ذلت انداختیم؟!!

این شعر تو ذهنم داره دیوونم میکنه :

ز کجا آمده ام آمدنم بهر چه بود؟!                            به کجا میروم آخر ننمایی وطنم ...


23:23 | ناهيد |

چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387

... یک واژه غریب ولی قریب

 

 

 

یکی برام عشق رو معنی کنه لطفا !

حس میکنم این کلمه داره از دیکشنری زندگیم حذف میشه !!!

 

 


22:24 | ناهيد |

دوشنبه بیستم آبان 1387

یادداشت های دختر دستفروش مترو

 

 

مدت زیادی نبود که باهاش آشنا شدم.

در واقع از وبلاگ مترسک پیداش کردم.به خاطر اسم جالبی که داشت.

اولش فکر میکردم که یه اسم سرکاری برای جلب بازید کننده ی بیشتره.

وارد وبلاگش که شدم وقتی به خودم اومدم دیدم کل آرشیو وبلاگش رو هم خوندم.

خیلی ساده بود.نه عکسی داشت نه مطلب عجیب غریبی که آدم یک ساعت فکر کنه تا به منظورش برسه.

لینکش کردم.

همونطوری که هرروز به لینکهام سر میزدم به وبلاگ اونم میرفتم در صورتی که میدونستم خیلی دیر به دیر آپ میشه.

یه بار اومد به وبلاگم و معذرت خواهی کرده بود از اینکه نمیتونه بیاد و به من سر بزنه.

من در جوابش بهش گفتم من اگه به وبلاگ تو میام به خاطر این نیست که تو بیای و نظر بدی.من برای دل خودم میام.وبلاگ تو به آدم انرژی میده.وقتی یه آدم قوی رو میبینم دلم میخواد ازش کم نیارم.

خلاصه همیشه بهش سر میزدم تا اینکه یه روز دیدم مرتضی یه نظر براش گذاشته که من میخوام بهت رای بدم.

تا این رو دیدم منم همین حرف رو زدم.همچنین مترسک و بقیه کسایی که یه وقتایی اونجا میومدن.

بعدش تصمیم بر این شد که وبلاگش رو به همه معرفی کنیم.(این یه تصمیم کاملا ناخودآگاه بود.)

در یک زمان هم من هم مرتضی و هم مترسک ازش تو وبلاگامون نوشتیم بدون اینکه به همدیگه یا به خودش خبر بدیم.

امشب که رفتم یه چیز عجیب دیدم.

نمیدونستم چه اتفاقی افتاده.

یعنی این همون وبلاگ " یادداشت های دختر دستفروش مترو "بود؟!!

۵۱ نفر آنلاین و بازدید امروز ۴۸۴ نفر !!!

فکر کردم از اثرات کم خوابی دیشبه !

به چشمام اعتماد نکردم و چند بار صفحه رو باز کردم.

ولی خودش بود.همون وبلاگی که نهایتا ۳ بازدید داشت و ۱ نفر آنلاین .

حالا دیگه خیلیا می شناسنش.

تو اینجا هم به عنوان وبلاگ برتر انتخاب شده.

سایت زیگزاگ و اینجا هم ازش نوشتن.

لیاقتشو داره این " دختر دستفروش مترو " ی ما ...

 

پ ن : چقدر خوشحالم که یکی از نظرای این پست برای خود دختر دستفروش مترو ...

کلی ذوق کردم.

قدم رنجه کردی خانومی ...


23:44 | ناهيد |

شنبه هجدهم آبان 1387

... خجالت هم خوب چیزیه

 

 

 

من و لیلا تو کلاس نشسته بودیم.

استاد هم بود ولی نه سر جای خودش ، روی صندلی دانشجو ها نشسته بود.

سوفیا وارد کلاس شد.

بی توجه به اینکه استاد سر کلاسه با صدای بلند میگفت این استاده ی ... نمیفهمه ما این همه کتاب رو چه جوری بخونیم.

سر کلاس میاد حرف مفت میزنه،  از ما انتظار داره کل 800  صفحه رو حفظ کنیم واسه امتحان.

یه سره داشت بد و بیراه میگفت، من و لیلا شوک زده شده بودیم .

من از هولم بلند داد زدم گفتم سوفیااااااااااااااااااااا

همون لحظه که منو نگاه کرد استاد رو دید !

قیافه هر دوشون دیدنی بود.

رو در روی هم

سوفیا و استاد

عجب صحنه جالبی بود...

استاد هیچی نگفت.

سوفیا از خجالتش از کلاس رفت بیرون .

بعد از کلاس که دیدمش میگفت درسمو حذف میکنم.

منم گفتم بهترین کارو میکنی ...

 

 

پ ن : به این وبلاگ یه سری بزنین "یادداشت های دختر دستفروش مترو"

من و یه سری از بچه ها تصمیم گرفتیم که به عنوان بهترین وبلاگ انتخاب بشه.

وبلاگ یه دختر دست فروش مترو که زیر بار کلی مسئولیت رفته و تمام خاطراتش ...

یه سر بزنید . پشیمون نمیشید. اگر به دلتون نشست بهش رای بدید ...

 


19:47 | ناهيد |

سه شنبه چهاردهم آبان 1387

!!کردان یا ؟

 

تو میدونی کردان چیه؟ کیه؟ خوردنیه یا پوشیدنیه !!

 

شرط میبندم خونه کردان و امثال کردان این شکلی نیست.چون زحمت کشیدن درس خوندن به جاهای خوب خوب رسیدن !

ببخشید کاغذ پاره ی کردان اونجا نیست؟!!

 

کجا میبری اون کتری رو ؟

هیچ میدونی کردان کیه؟!

تو اصلا میدونی بیت المال یعنی چی؟!!


23:58 | ناهيد |

یکشنبه دوازدهم آبان 1387

آقای آبگوشت

 

 

 

ازش متنفرم.

نمیدونم چرا هر جا میرم جلوم سبز میشه.تنفرم دلیل خاصی هم نداره.شاید به خاطر اینه که هر جا میرم حس میکنم زیر نظرشم.

متنفرم از نگاهاش.

وقتی ته راهروی دانشگاه وایستادم میبینم که داره منو نگاه میکنه از زندگیم سیر میشم.نگاهش همیشه با یه لبخند مسخره همراهه.

احساس بدی دارم از اینکه باهاش حتی حرف بزنم.ولی کاریش نمیشه کرد.بالاخره همکلاسیمه.نمیشه که وقتی میاد حرف میزنه یه چیزی بگم که بهش بر بخوره.

برام حکم آبگوشت رو داره.آخه من از آبگوشت بدم میاد ولی از رو اجبار میخورم.

البته یه شباهتهایی به آبگوشت هم داره . با این تفاوت که آبگوشت دیگه احساس فشن بودن نمیکنه.

نمیدونم چرا حرفاش راجع به درس هیدرولوژی تمومی نداره.درسی که خودش چند ترم پیش گرفته و پاس کرده و من تازه گرفتم.حرفاش رو دیگه حفظ شدم.همش همون حرفا رو با جمله های مختلف تکرار میکنه ...

نمیدونم روش این استاد جدید ما چه ربطی به اون داره که هر دفعه منو میبینه شروع میکنه راجع به اون حرف میزنه.

صبح وقتی میبینمش یه جوری بهش جواب سلام میدم که با لحنم بهش بفهمونم که اصلا برام مهم نیستی و یکی هستی مثل همه.

خدایا چرا این نمیفهمه ؟!!

یکی بیاد به این آقای آبگوشت بگه من حالم ازش به هم میخوره.

پسره ی آبگوشت ...


16:58 | ناهيد |

جمعه دهم آبان 1387

! لطفا دروغ نگو

 

 

استراتژی من اینه :

یه راست بد خیلی خیلی بهتر از یه دروغ خوبه !

سیاهی یه راست بد خیلی خیلی سفیدتر از سیاهی یه دروغ خوبه !!!

سردی دروغ رو نمیشه تحمل کرد حتی اگر دوست داشتنی باشه و گرمای دلنشینی داشته باشه !

ولی توی سرمای یه حرف تلخ که از ته دل و حقیقت باشه بعد از تحمل تلخی و سوز سرما میشه رفت سراغ برف بازی و از شیرینی شنیدن حقیقت لذت برد ...

پس

لطفا دروغ نگوئیم !

 

 


23:11 | ناهيد |

چهارشنبه هشتم آبان 1387

... من و قرآن

 

 

من نمیدونم چرا ما مجبوریم که سعی کنیم چیزی رو یاد بگیریم که نمی فهمیم؟

درس قرآن توی دانشگاه رو میگم.استاد تمام سعیش رو میکنه که به ما بفهمونه که "ث" رو چه جوری تلفظ کنیم یا اینکه "ع" رو از ته حلق بگیم.

خوب که چی بشه؟

چرا به جای این کارا نمیایم معنی قرآن رو بخونیم؟ چرا چیزی رو که نمیفهمیم بلغور میکنیم؟

چرا در مورد تفسیر چند تا آیه صحبت نمیشه؟

من از زبان عربی متنفرم.هیچ وقت هم قرآن رو به زبان عربی نمیخونم.

یه بار با یکی از فامیلا که آدم خیلی مذهبیه و خودش رو روشنفکر هم میدونه سر همین جریان بحث کردم.

به من گفت : وقتی قرآن رو به زبان عربی بخونیم معانی قرآن به قلب آدم نفوذ میکنه.

تا یک ساعت بهش خندیدم.

گفتم : قبول داری که قرآن راهنمای زندگی انسانهاست؟

گفت : بله . مسلما.

گفتم خدا خیرت بده. فکر کن من یه بیماری دارم که فقط یه راه علاج داره.

راه علاجش رو هم تو یه صفحه نوشته شده که به زبان فرانسه ست . حالا من هی این صفحه رو بخونم خوب میشم؟؟؟ یا اینکه برم ترجمش رو بخونم؟؟

البته ایشون که قبول نکردن و گفتن که مثالت اصلا درست نیست!!

به هر حال. بارها پیش اومده که با یکی از دوستام که کاملا خودش رو لاییک معرفی میکنه بحث کردیم سر قرآن. یه وقتایی حرفای جالبی میزنه. و یه وقتایی نمیتونم جوابشو بدم.

خوب منی که دانشجوی لیسانسم و دو روز دیگه مثلا میشم مهندس مسخره نیست که علت بعضی از آیه ها رو ندونم ولی عوضش بدونم که "ح" از کجای حلق باید تلفظ بشه؟؟!!

خودم وقتی که قرآن رو میخونم سر یه چیزایی شک میکنم. چرا عقاید ما اینقدر ضعیفه؟

چرا یه کسی که از یه دین دیگه وارد اسلام میشه مقید تر از ماست؟ مسلما به خاطر اینکه اون اسلام رو فهمیده و وارد شده.

خودمونیم چند بار قرآن رو تو زندگیمون خوندیم؟

خسته شدم اینقدر شنیدم که عربی خوندن قرآن ثواب داره.آخه چه ثوابی داره چیزی رو که نمیفهمم طوطی وار (به قول یه دوستم تو دیوار ) تکرار کنم ؟ اونم با اون تلفظ ؟!!

فقط منتظرم که استاده به من بگه فلان آیه رو بخون. مطمئنا فارسیش رو میخونم. حتی اگه خواست پرتم کنه بیرون برام مهم نیست ...

 


11:48 | ناهيد |

دوشنبه ششم آبان 1387

... نمیخوام بچه تهران باشم

 

 

 

 

از چالوس که به سمت تهران میومدیم.تو راه سعی میکردم نفسام طولانیتر و عمیق تر باشه.به تهران که رسیدیم یهو بوی دود خورد تو صورتم حالم خیلی بد شد.تمام سعیمو میکردم که کمتر نفس بکشم.حتی اگه میتونستم نفس نمیکشیدم که کمتر از این هوای مسخره رو تنفس کنم.

هرچی به تهران نزدیکتر میشدیم ترافیک بیشتر و هوا بدبو تر میشد.

تا به خونه برسیم همش به این فکر میکردم که کاش منم بچه تهران نبودم.

یه لحظه حسرت کسایی رو خوردم که تو کلاردشت و جاده دوهزار زندگی میکنن یا خیلی جاهای دیگه که حد اقل از نفس کشیدن خودشون بدشون نیاد.

روسریم رو انداختم رو صورتم تا خونه. پیش خودم گفتم حالا حالا ها وقت هست برای تنفس این هوا.

از طرف دیگه یکشنبه که داشتم از بیرون بر میگشتم خونه و طبق معمول سوار اتوبوس بودم راننده اتوبوس با یه ماشین تصادف کرد و رفت پایین و با طرف شروع کردن به دعوا و دادو بیداد.

در همون حین نمیدونم چی شد که دو نفر داخل اتوبوس با هم دعوا کردن و یه وضع وحشتناکی پیش اومده بود.

هم بیرون دعوا بود.هم داخل اتوبوس.ترافیک هم گره خورد و همه ماشینا با هم بوق میزدن.

کم کم داشتم دیوونه میشدم.بازم داشتم به خودم میگفتم که چرا من بچه تهران شدم آخه؟

چرا تو تهران این همه دیوونه پیدا میشه؟!

تنها کاری که کردم این بود  :

سرمو تکیه دادم به شیشه اتوبوس.چشمامو بستم.صدای mp3 player رو تا آخر زیاد کردم.

دیگه نه صدای بیرون رو میشنیدم. نه جایی رو میدیم.

وقتی کاری از دست آدم بر نمیاد کور و کر بودن لازمه ...

محسن یگانه میخوند :

منو درگیر خودت کن                                   تا جهانم زیرو رو شه

تا سکوت هر شب من                                با هجومت روبرو شه

بی هوا بدون مقصد سمت طوفان تو میرم      منو درگیر خودت کن تا که آرامش بگیرم

با خیال تو هنوزم مثل هر روزو همیشه          هر شب حافظه من پر تصویر تو میشه

با من غریبگی نکن. با من که درگیر توام        چشماتو از من بر ندار من مات تصویر توام

...


10:18 | ناهيد |