تبليغاتX

وقتي كسي نيست كه به اون فكر كني به آسمان بيانديش چون در آسمان كسي هست كه هميشه به تو فكر مي كنه

... من هم هستم

سه شنبه سی ام مهر 1387

... نیمه پر لیوان

 

 

مثل همیشه دیرم شده بود.رفتم تو ایستگاه اتوبوس.هیچ اتوبوسی نمیومد.نشستم روی صندلی ایستگاه و منتظر شدم.

همش به ساعتم نگاه میکردم و دلشوره داشتم که اگه دیر برسم چه جوری برم سر کلاس!!

یه هو یه پسر توجهم رو جلب کرد.اومد کنارم نشست.معلول جسمی بود.به زور میتونست راه بره.بی اختیار بهش نگاه میکردم.

برگشت و سعی داشت که بهم چیزی بگه. به سختی گفت : ا ا ا ا ا و...و.... ووو ن  کج...کجا ....

فهمیدم که میخواد بپرسه اون اتوبوس کجا میره؟

اتوبوس رو نگاه کردم و بهش گفتم آزادی میره.

دوباره دیدم که داره همون سوال رو به سختی ازم می پرسه دوباره نگاه کردم و دیدم یه اتوبوس دیگه که با فاصله زیادی از ایستگاه ایستاده رو منظورشه.

بهش با عجله گفتم میره مترو صادقیه و چون خودم منتظر اون اتوبوس بودم.کیفم رو بغل کردم و دویدم سمت اتوبوس و در حین دویدن تو دلم بدو بیراه میگفتم که چرا کسی نیست به این راننده ها یاد بده که تو ایستگاه باید نگه دارن!!

وقتی به اتوبوس رسیدم چون خیلی شلوغ بود با کلی درد سر سوار شدم و همینجوری که داشتم بین دو تا خانم چاق له میشدم و بازم تو دلم بد و بیراه میگفتم به مسوولین که چرا ۴ تا اتوبوس اضافه تر نمیذارن؟! دیدم که اتوبوس حرکت نمیکنه.

متوجه شدم که راننده منتظر همون پسر معلوله که داشت لنگ لنگان به سمت اتوبوس می آمد.به سختی اومد بالا و یه نفر جاش رو داد بهش تا بشینه.

تمام مدتی که تو اتوبوس بودم به این فکر کردم که وقتی مجبورم که بدوم به سمت اتوبوس چرا به جای بد و بیراه گفتن هیچ وقت خدا رو شکر نکردم که میتونم بدوم؟؟!!

 یا وقتی تو اتوبوس شلوغ دارم بین این ۲ تا خانم چاق له میشم چرا تا حالا خدا رو شکر نکردم که میتونم رو پای خودم بایستم؟؟!!!

...


13:52 | ناهيد |

شنبه بیست و هفتم مهر 1387

...همکلاسی

 

 

 

تو کلاس زبان ...

ـ ناهید تو چهره ت برام خیلی آشناست.

(من تو دلم) اااااااااه بازم یکی منو اشتباه گرفته

ـ نمیدونم شاید جایی منو دیدی.شاید همین جا.ترمهای قبل.

ـ  نه.انگار از قبل میشناسمت.ببینم شما قبلا تو فلان منطقه نبودین؟

ـ  <چشمام ۴ تا شد> چرا چرا بودیم

ـ تو دبستان پاسداران آسمان بودی؟

ـ <با کلی ذوق و شوق> آره درسته.راهنمایی و دبیرستانم رو هم همونجا خوندم.

ـ منم اونجا بودم.

ـ جدی یعنی ما از اول ابتدایی تا آخر دبیرستان با هم بودیم؟

اونوقت همدیگرو نمیشناسیم؟

حالا کلاسهات رو بگو شاید همکلاسی هم بودیم.

ـ اول : خانم محتشمیان

ـ نه

ـ دوم خانم خدام

ـ نه

ـ سوم خانم حسینی

ـ نه من تو کلاس یثربی بودم.

ـ چهارم حسینی. پنجم خانم وثوق

ـ <صدای جیغش بلند شد> منم کلاس پنجم تو کلاس خانم وثوق بودم.

...

..

.

خیلی جالبه که بعد از این همه سال آدم همکلاسیهای دوران بچگیش رو ببینه.

اومدم بین عکسهام گشتم.تو یه عکس که از طرف مدرسه رفته بودیم اردو عکسشو پیدا کردم.

خیلی تغییر کرده.دنیا چقدر کوچیکه واقعا.

بعد از ۱۰ سال بازم همکلاسی شدیم...


11:55 | ناهيد |

سه شنبه بیست و سوم مهر 1387

...گفتگو با خدا

 

 

 

 

 

دیروز که رفتم دانشگاه دو تا از دوستام که بعد از تولدم ندیده بودمشون برام کادوی تولد آوردن.

دو تا کتاب.یکی گفتگو با خدا اثر فیلیپ لا و اون یکی بالهای شکسته اثر جبران خلیل جبران.فعلا دارم کتاب گفتگو با خدا رو میخونم.جمله های خیلی قشنگی داره.

 

تا تغییر نکنید و مانند یک بچه نشوید به ملکوت خداوند داخل نخواهید شد...

خدایا اگر چه به قول بعضی ها بزرگ شدم . کمکم میکنی که باز بچه بشم؟

مگه چه ایرادی داره آدم تو ۲۱ سالگی هم بچه باشه؟

 

به دست آوردن همه جهان چه سودی خواهد داشت اگر انسان روحش را در این راه از دست بدهد؟

خدایا نمیخوام دروغ بگم.نمی خوام بگم هیچ چیز از دنیا نمی خوام.ولی تمام جهان را بی تو نمی خوام.

 

در نظر پاک همه چیز پاک است.

...

 


12:10 | ناهيد |

سه شنبه شانزدهم مهر 1387

...شمعی در تاریکی

 

 

 

الان داشتم یه مطلبی میخوندم.به یه جمله رسیدم  که به نظرم خیلی جالب بود.جمله این بود:

 به تاریکی لعنت نفرست

شمعی روشن کن

(دکتر شریعتی)

 

دقیقا مربوط به کار امروز من بود.آخه برای حذف و اضافم تو دانشگاه مشکل داشتم و به زمین و زمان بد و بیراه میگفتم.

از پله ساختمون که نزدیک بود باعث بشه بیفتم و بشم زنگ تفریح یه عده (البته یه جورایی سبب ضایع شدن اینجانب گردید) گرفته تا کارمندایی که کارمو انجام نمیدادن.

بالاخره کارم درست شد ولی به روش پیچوندن لقمه دور سر...

 

 

 


14:6 | ناهيد |

پنجشنبه یازدهم مهر 1387

...با توام با تو خدا

 

با توام، با تو، خدا

یک کمی معجزه کن،

چند تا دوست برایم بفرست.

پاکتی از کلمه

جعبه ای از لبخند

نامه ای هم بفرست.

کوچه های دل من

باز خلوت شده است،

قبل از اینکه برسم، دوستی را بردند.

یک نفر گفت به من، باز دیر آمده ای،

دوست قسمت شده است.

با توام، با تو، خدا

یک دل قلابی

یک دل خیلی بد

چقدر می ارزد؟

من که هر جا رفتم

جار زدم:

شده این قلب حراج

بدوید

یک دل مجانی

قیمتش یک لبخند

به همین ارزانی

هیچوقت اما

هیچکس قلب مرا قرض نکرد،

هیچکس دل نخرید.

با توام، با تو، خدا

پس بیا، این دل من، مال خودت

من که دیگر رفتم

اما

ببر این دل را

دنبال خودت...


15:50 | ناهيد |

جمعه پنجم مهر 1387

...گاهی به پاره آجر نیازمندیم

 

 

 

روزی مردی ثروتمند در اتومبیل جدید و گران قیمت خود باسرعت فراوان از خیابان کم رفت و آمدی می گذشت. ناگهان ازبین دو اتومبیل پارک شده در کنار خیابان یک پسر بچه پاره آجری به سمت او پرتاب کرد.پاره آجر به اتومبیل او برخوردکرد . مرد پایش را روی ترمز گذاشت و سریع پیاده شد و دیدکه اتومبیلش صدمه زیادی دیده است. به طرف پسرک رفت و اورا سرزنش کرد.پسرک گریان با تلاش فراوان بالاخره توانست توجه مرد را به سمت پیاده رو، جایی که برادر فلجش از روی صندلی چرخدار به زمین افتاده بود جلب کند. پسرک گفت:"اینجا خیابان خلوتی است و به ندرت کسی از آن عبورمی کند. برادر بزرگم از روی صندلی چرخدارش به زمین افتاده و من زور کافی برای بلند کردنش ندارم. برای اینکه شما را متوقف کنم ناچار شدم از این پاره آجر استفاده کنم". مرد بسیار متاثر شد و از پسر عذر خواهی کرد. برادرپسرک را بلند کرد و روی صندلی نشاند و سوار اتومبیل گرانقیمتش شد و به راهش ادامه داد.

در زندگی چنان با سرعت حرکت نکنیم که دیگران مجبور شوندبرای جلب توجه ما پاره آجر به طرفمان پرتاب کنند!!

خدا در روح ما زمزمه می کند و با قلب ما حرف میزند. اما بعضی اوقات زمانی که ما وقت نداریم گوش کنیم، او مجبورمی شود پاره آجربه سمت ما پرتاب کند. این انتخاب خودمان است که گوش کنیم یا نه!!!


13:44 | ناهيد |